پیدا





مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی...

درخواست حذف اطلاعات

از جمله خاطره هایی که برای همیشه از خوابگاه توی ذهنم باقی می مونه جماعت های دو نفری با حاج آقاست. اولش میگه ای بابا پس بقیه بچه ها کجان؟! و بلافاصله رو به قبله شروع می کنه الله اکبر.. الله اکبر و من پشت سرش ریز ریز می خندم :) کتاب راه عشق گ رو تموم و از اونجایی که جوگیرم یه حس تهذیب نفسی طوری بهم دست داده! دلم می خواد یه بخش هایی رو به مدیتیشن و سکوت و خلوت و این حرفا بگذرونم. دو روز روزه گرفتم و امروز وقتی مامانم پرسید ناهار چی خوردم و گفتم روزه ام و انتظار داشتم که مورد تشویق و توجه قرار بگیرم خیلی شیک عصبانی شد و دعوام کرد و گفت آنالیزور میگه از گشنگی روزه می گیری! :| گفتم باز این دماغشو کرد تو زندگی من؟ :))) تصور خانواده من از خوابگاه یه چیزی تو مایه های سومالیه ولی خدا شاهده من ب از افطار تا ساعت 1 به قدری لمبونده بودم که برای هضمش مجبور بودم امروزو روزه بگیرم d; کتاب جدیدی که شروع "سلوک" محمود جان ت آبادیه. کاش می تونستم جای ناهار و شام کتابای نشر چشمه رو بخورم! انقدر که دوستشون دارم. حتما باید بخش هایی از کتاب رو باهاتون به اشتراک بذارم و اعتراف کنم که اگه مجوز بغلیدن یه نفر رو برام صادر کنه یکی از انتخاب های در اولویتم محمود ت آبادیه :) وقتایی که فکرایی که من از نوشتن شون عاجزم به اسارت کلمات در میاره! واقعا دلم می خواد بغلش کنم :| فردا میخوام برم جرم گیری دندون. دوستم می گفت فاصله دندوناش پر از خون شده بود و چون به شددت از خون حالم بد میشه، استروس(!) گرفتم و بین دو راهی ام. یه دلم میگه برم برم... یه دلم میگه نرم نرم. بنابراین در این خصوص هنوز به قطعیت نرسیدم. در حال حاضر داخل سالن مطالعه نشستم کارامو انجام بدم ولی دارم برای بار شونصدم توی چند روز اخیر این آهنگ رو گوش می کنم :| روزا روزه می گیرم، شبا با گوش دادن به صدای خواننده زن به فناش میدم! :))) یه همچین موجود دو فازی عجیب غریبی ام :/