پیدا





آمد ندارد

درخواست حذف اطلاعات

قصه را این طور گفتم که یک روز غروب محبوبم گفت همین جا منتظر بمان من زود بر می گردم بعد رفت. توی دلم رخت می شستند. دست دلم می لرزید. پای رفتن نداشتم. می دانستم که این رفتن ها برای من آمد ندارد.
رفته بودی و من می دانستم این شهر هر خیابانش زهر خندی بر لب من خواهد نشاند از خاطره و من می دانستم این شهر ی دارد بلند که باید بی تو بودن را در پس پنجره های روشنش دودو بزنم. آی پنجره های بسته! های کشیده! پشت کدامتان نازنین من دارد می نویسد، می خواند، می نوشد، می کند، فال می گیرد، خج می کشد، لاک می زند، ابروش را مرتب می کند، نگاهش را می د، خوابش نمی برد، کلافه می شود... . فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه، وقت نشد خنده هات را از بر کنم، وقت نشد طرح ابروت را بردارم. سایه ات را نفسی تازه کنم. از چشم هات پرنده ایی که ذاتاً مهاجر بود پرید. در ات قمری ترسیده ای که به وقت دیدار هوای بال بال زدنش عطری ملایم و دلنشین را توی فضای قدم زدن هایمان می پراکند دق کرد. نرسیدن رسید به فصل انار... نرسیدن رسید به شهر آبا و اجدادی. نرسیدن رسید به رسیدن مالوها. رسید به تمام مناظر بکری که باید با تو قدم می زدم. نرسیدن آمد رسید به خواب هام، به خیالاتم، به سکوت ها، به خنده هام، به نوشتن هام. ماند... ماسید... لانه کرد.
حالا مانده ام تا برف بیاید. صدای ت ت فشرده شدن برف تازه زیر پای دختران سبکبال من را ببرد، همانجا که گفته ایی.. می خواهم تو را داشته باشم مثل گیاهی غریب گل انداخته از لبخند، از سرما... به خانومیت اضافه کنم پس زمینه ی سپید برف را بانوی غزل پوش! درنای گرمسیری که هر سال همین روزها از دلم می کوچی و بر نمی گردی... یک آرام بخش نگاهت را با دو تا خواب آور بوسه ات خیال می کنم و چشم می بندم تا ستاره های شب موهات را بشمارم تا بگذرد شبم... در خواب هام رخ بده بی زحمت. مهتاب بیاور. ماهم... عزیزم... . مسعود کرمی + و من سالهاست که این فایل صوتی بی کیفیت چند دقیقه ای را عاشقم.