پیدا





تهران بارانی

درخواست حذف اطلاعات

+ یاد تو می باره از پشت پنجره...



الگوریتم های فراابتکاری!

درخواست حذف اطلاعات

بارون میاد و هوا فوق العاده اس... عصر رو دور همی چای با عطر گل محمدی و شیرینی خوردیم. بعدم ذرت ریختیم تو قابلمه و پفیلا :) صدای تق و تق درست شدنش حس زندگی به آدم میده. مثل صدای ریختن چای توی لیوان. راستیییی در ادامه ماجرای ش تن ظروف این ماگ نسترن هم امشب به رحمت خدا رفت. سه نفری بالای جسدش ایستادیم و بهم لبخند زدیم! به درجه ای از عرفان رسیدیم که اگه چیزی نش یم به خودمون شک می کنیم d: از غروب گولّه شدم تو تخت و the patience stone رو دیدم. بسیار تلخ و دردناک بود ولی خیلی چسبید. حتی اونجاهایی که با بغض دیدم. از یه جایی نسترن هم بهم ملحق شد و بعد کلی در موردش با هم حرف زدیم. به خصوص اینکه ارتباط زیادی بین این و رمان هزار خورشید تابان که پارسال این موقع ها خوندم برقرار . این مدل بحث ها از خوبی های خوابگاهه! بعد هم رفتم دوش گرفتم برای لذت خو دن با موی نیمه خیس که بوی شامپو میده!! مطمئنم که با این حرکت آ سرما میخورم ولی خیلی دوستش دارم :) الان هم مشغول ثبت خاطرات امروز همراه با خوردن ماکارونی به عنوان سحری(!) هستم. فردا سرم شلوغه و احتمالا تایم ناهار ندارم که علم بهینه سازی میگه از این گشنه بودن میشه استفاده های مفیدتری کرد! ;)



مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی...

درخواست حذف اطلاعات

از جمله خاطره هایی که برای همیشه از خوابگاه توی ذهنم باقی می مونه جماعت های دو نفری با حاج آقاست. اولش میگه ای بابا پس بقیه بچه ها کجان؟! و بلافاصله رو به قبله شروع می کنه الله اکبر.. الله اکبر و من پشت سرش ریز ریز می خندم :) کتاب راه عشق گ رو تموم و از اونجایی که جوگیرم یه حس تهذیب نفسی طوری بهم دست داده! دلم می خواد یه بخش هایی رو به مدیتیشن و سکوت و خلوت و این حرفا بگذرونم. دو روز روزه گرفتم و امروز وقتی مامانم پرسید ناهار چی خوردم و گفتم روزه ام و انتظار داشتم که مورد تشویق و توجه قرار بگیرم خیلی شیک عصبانی شد و دعوام کرد و گفت آنالیزور میگه از گشنگی روزه می گیری! :| گفتم باز این دماغشو کرد تو زندگی من؟ :))) تصور خانواده من از خوابگاه یه چیزی تو مایه های سومالیه ولی خدا شاهده من ب از افطار تا ساعت 1 به قدری لمبونده بودم که برای هضمش مجبور بودم امروزو روزه بگیرم d; کتاب جدیدی که شروع "سلوک" محمود جان ت آبادیه. کاش می تونستم جای ناهار و شام کتابای نشر چشمه رو بخورم! انقدر که دوستشون دارم. حتما باید بخش هایی از کتاب رو باهاتون به اشتراک بذارم و اعتراف کنم که اگه مجوز بغلیدن یه نفر رو برام صادر کنه یکی از انتخاب های در اولویتم محمود ت آبادیه :) وقتایی که فکرایی که من از نوشتن شون عاجزم به اسارت کلمات در میاره! واقعا دلم می خواد بغلش کنم :| فردا میخوام برم جرم گیری دندون. دوستم می گفت فاصله دندوناش پر از خون شده بود و چون به شددت از خون حالم بد میشه، استروس(!) گرفتم و بین دو راهی ام. یه دلم میگه برم برم... یه دلم میگه نرم نرم. بنابراین در این خصوص هنوز به قطعیت نرسیدم. در حال حاضر داخل سالن مطالعه نشستم کارامو انجام بدم ولی دارم برای بار شونصدم توی چند روز اخیر این آهنگ رو گوش می کنم :| روزا روزه می گیرم، شبا با گوش دادن به صدای خواننده زن به فناش میدم! :))) یه همچین موجود دو فازی عجیب غریبی ام :/



هزار و یک شب

درخواست حذف اطلاعات

همچون دالانی بلند
تنها بودم.
پرندگان از من رفته بودند.
شب با هجوم بی مُروّتش
سخت تسخیرم کرده بود.
خواستم زنده بمانم
و فکر به تو، تنها سلاحم بود
تنها کمانم
تنها سنگم...

پابلو نرودا



آمد ندارد

درخواست حذف اطلاعات

قصه را این طور گفتم که یک روز غروب محبوبم گفت همین جا منتظر بمان من زود بر می گردم بعد رفت. توی دلم رخت می شستند. دست دلم می لرزید. پای رفتن نداشتم. می دانستم که این رفتن ها برای من آمد ندارد.
رفته بودی و من می دانستم این شهر هر خیابانش زهر خندی بر لب من خواهد نشاند از خاطره و من می دانستم این شهر ی دارد بلند که باید بی تو بودن را در پس پنجره های روشنش دودو بزنم. آی پنجره های بسته! های کشیده! پشت کدامتان نازنین من دارد می نویسد، می خواند، می نوشد، می کند، فال می گیرد، خج می کشد، لاک می زند، ابروش را مرتب می کند، نگاهش را می د، خوابش نمی برد، کلافه می شود... . فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه، وقت نشد خنده هات را از بر کنم، وقت نشد طرح ابروت را بردارم. سایه ات را نفسی تازه کنم. از چشم هات پرنده ایی که ذاتاً مهاجر بود پرید. در ات قمری ترسیده ای که به وقت دیدار هوای بال بال زدنش عطری ملایم و دلنشین را توی فضای قدم زدن هایمان می پراکند دق کرد. نرسیدن رسید به فصل انار... نرسیدن رسید به شهر آبا و اجدادی. نرسیدن رسید به رسیدن مالوها. رسید به تمام مناظر بکری که باید با تو قدم می زدم. نرسیدن آمد رسید به خواب هام، به خیالاتم، به سکوت ها، به خنده هام، به نوشتن هام. ماند... ماسید... لانه کرد.
حالا مانده ام تا برف بیاید. صدای ت ت فشرده شدن برف تازه زیر پای دختران سبکبال من را ببرد، همانجا که گفته ایی.. می خواهم تو را داشته باشم مثل گیاهی غریب گل انداخته از لبخند، از سرما... به خانومیت اضافه کنم پس زمینه ی سپید برف را بانوی غزل پوش! درنای گرمسیری که هر سال همین روزها از دلم می کوچی و بر نمی گردی... یک آرام بخش نگاهت را با دو تا خواب آور بوسه ات خیال می کنم و چشم می بندم تا ستاره های شب موهات را بشمارم تا بگذرد شبم... در خواب هام رخ بده بی زحمت. مهتاب بیاور. ماهم... عزیزم... . مسعود کرمی + و من سالهاست که این فایل صوتی بی کیفیت چند دقیقه ای را عاشقم.



اتوبوسم کلا مردونه اس :/

درخواست حذف اطلاعات

یه وقتایی تیکه انداختن بد نیست. امروز برگشتنی از کلاس تو مترو قیافه ام داغون بود. صبح دیر از خواب بیدار شدم و فقط لباس تنم و بدووو... لپ تاپ داشتم و کلی وسایل سنگین. داشتم فکر می چه افتضاحیه الان شرایطم و کاش تو این وضعیت آشنا ماشنا نبینم!! بعد دو تا پسر خوشتیپ از کنارم رد شدن یکیشون به اون یکی بلند گفت نگاش کن چقدر چادر بهش میاد! هیچی دیگه با اعتماد به نفس به سقف کوبیده شده و نوک دماغ سر بالا اومدم سوار اتوبوس شدم برگردم ولایت. منتها دماغم یه کم اضافه وزن داره سربالا نمی مونه :))))



جهت آمرزش رفتگان بانو حمیرا

درخواست حذف اطلاعات

وسط هال نشستم و رو بروی خونه مون روضه اس. و پنجاه متر این طرف و اون طرف تر هم! به وضوح حس میکنم وسط زنی نشستم و جالبه بگم همین الان مداح خونه روبرویی داره میخونه: "خاطرات بین الحرمین محاله یادم بره!! اون همه شور و شین(!) مگه میشه یادم بره!!" بعد من هی تو ذهنم سرچ می اینو کجا شنیدم که انقدر آشناس و خب از موقعی که گوگل ذهنم به نتیجه رسیده زل زدم به سقف و دارم ستاره میشمرم!



سجاد

درخواست حذف اطلاعات

بچه ها جاتون خالی یه جایی تک و تنها روضه هستم... معرکه... فوق العاده... خدا قبول کنه دعاتون میکنم. همین الان آرزو کنید :)



خوابم میاد :| ولی نمیبره!

درخواست حذف اطلاعات

خوابم نمیبره. پشه ها بهم حمله ! نیم ساعت پیش جیش داشتم که خدا رو شکر آنالیزورم داشت! بیدار شد بره ته اعماق حیاط دستشویی که من پاشدم گفتم "اول من! اول من!" نصف شب خونه ما شبیه خونه ارواحه! فضا تاریکه و با نور ماه نقره ای طور میشه! سایه فواره وسط حوض اریب می افته کف حیاط... باد میخوره به پنجره های قدیمی پشت بوم و جیر جیر صدا میدن. و توی زیرزمین اگه زل بزنی قطعا سکته میکنی. حتی ممکنه یه گربه هم با چشمای تیله ای براق بهت زل بزنه. خلاصه یه جوریه که تا قبل رسیدن به دستشویی اگه تنها باشی یه دور وسط حیاط از ترس جیش میکنی :/ خلاصه آنالیزور میاد جلو در حیاط وایمیسه من میرم دستشویی. همیشه هم بهم میگه بچه بودی نمیترسیدی چت شده؟! راست میگه من تو قایم موشکای بچگی حتی شبا میرفتم توی پس سرداب قایم میشدم! (ما زیرزمینمون سه تا اتاق تو در تو داره که سومی اسمش پس سردابه!) و خب هیچکی اونجا نمی اومد دنبالم :) الان ولی جرات ندارم برم سمت زیرزمین. بگذریم.. از شر مثانه ای که شبیه بادکنک تا نزدیکای حلقم اومده بود بالا راحت شدم اومدم بخوابم که پشه ها حمله ! لعنتی یکیشون شکمش اندازه شکم زن حامله اس انقدر خون خورده. تپل و تنبل بالا سرم پرواز میکنه ولی تا میام بگیرمش تو تاریکی گم میشه. من نمیدونم چرا هر جا میرم لوکیشن ژانر وحشته! بعد پشه مگه مال تابستون نیست؟ تو این سرما که س میره یه گوشه کپه مرگشو واسه زمستون میذاره اینا چرا خواب شب ندارن :/



ورژن پیرزنش :)

درخواست حذف اطلاعات

توی روضه کنار علی ضیا نشستیم داریم اختلاط میکنیم d:



صدا و سیمای میلی!

درخواست حذف اطلاعات

21 نفر از مردم کرمان -اکثرا در بازه سنی 20 تا 30- ب توی تصادف وحشتناک 25 کیلومتری کاشان در اثر برخورد با تانکر گازوئیل، به دل اش ترین ح ممکن توی اتوبوس حبس شدن و سوختن. اونقدر که یکی از جنازه ها تا الان شناسایی شده فقط! اون وقت مهمترین اخبار ساعت 14 کشورمون در مورد تحولات و آرامش مردم کره جنوبیه. چهار لیتری تُف تو غیرتت علی عسگری :|



هوا آلوده به غم است

درخواست حذف اطلاعات

سیاست مدارها به جنگ نمی روند!
تعدادشان کم است و طول عمرهایِ
بلندی دارند!
و سرباز ها،
سرباز ها داستان های کوتاهِ غم انگیزند!

ناهید عرجونی



باز آمد بوی ماه مدرسه...

درخواست حذف اطلاعات

کتاب مدیریتی که این روزا میخونم، مدیریت از مجموعه for dummies هست که کمک می کنه تفکر مدیریتی رو توی ذهن رشد بده. یعنی این بخشی که تا الان خوندم بیشتر فازش ایجاد انگیزه بوده و خب کتاب چندان علمی تا اینجا نبوده. شایدم چون من بیسش رو میدونم برام اینجوریه و حس می کنم حرف تازه ای نداره. ولی زبان قشنگی داره و آدمو دنبال خودش می کشونه. یه سری مثال واقعی هم داره که کاربردیه. در کنارش یه کتاب دیگه میخونم که روی تئوری های مدیریت بحث میکنه ولی مثل اکثر کتاب های مدیریت خشک و جدیه. امیدوارم از ترکیب اینا چهارشنبه کلاس مدیریت خوبی داشته باشم :) این در حالیه که دو تا درس دیگه هم دارم و هنوز در مورد اونا نمیدونم قراره چی بگم! و اگر بخوام تمام هفته رو صرف تدریس کنم عملا باید فاتحه آزمون جامع و ا رو بخونم. یه وقتایی انقدر ریل م که حد نداره. مثلا امروز کاملا وقت تلف :| ولی قول میدم فردا مریم مفیدتری باشم :) یکی از اولین استپ های مدیریت توی این کتاب داشتن سررسید معرفی شده! من توی چند سال اخیر به شکل اتفاقی همیشه یه سررسید داشتم که کارامو نوشتم. و اگر الان سررسیدهای قبلیمو نگاه کنید از نُت های درسی، عجز و ماس، شعر عاشقانه و درصد بهینه فلان محلول رو میشه توش پیدا کرد! بالای یه صفحه ای نوشته بودم "خدایا منو از این آمپاس در بیار، قول میدم جبران کنم". حالا اصلا نمیدونم اون آمپاس چی بوده :))) ولی اگه آدم شلوغ پلوغی هستید داشتن سررسید واسه رها شدن ذهن و مرتب شدنش کار مفیدیه. اون بنفشی که توی ع بالا می بینید اسمش دلبره! دلبر از فردا که شروع فصله؛ قراره کنار من باشه :) یه کار جدیدی هم که میخوام استارت بزنم گوش دادن به کتاب صوتیه. چون هم اتاقیم شبا زود میخوابه و چراغ رو خاموش می کنیم تصمیم گرفتم این کارو انجام بدم. فعلا یه قسمت زوربای یونانی گوش دادم و امشب میرم سراغ بخش دوم... با توجه به اینکه عاشق ورق زدن کتابم فعلا میخوام ببینم اصلا می تونم باهاش ارتباط برقرار کنم؟! اوووف! راستی؛ به شدت دلم میخواد پاد ت های علی بندری توی چنل بی رو هم گوش بدم. (روایتی از ماجراهای واقعی) ولی وقت ندارم :( حالا فردا بریم به استقبال ترم جدید و ببینم چقدر میتونم برای خودم تایم بذارم. امیدوارم پاییز واسه همه مون پر از اتفاقای خنک و خوشمزه باشه. نمی دونم چرا این شکلی آرزو ! شاید چون الان به شددت دلم بستنی قیفی می خواد :)



و شما نمیدانید اگر اد شده بود چه افتضاحی بود!

درخواست حذف اطلاعات

توی سوییت یه گروه تلگرام داریم به اسم "هفت دختر شرقی" که ایهام جالبی داره. جدای از معنی اولش که هفت تا دختر شرقی هستیم؛ ساختمان خوابگاه دو طرفه اس و شرقی و غربی داره و ما ن اتاق هفت شرقی هستیم. من علاوه بر شماره اصلیم یه تلگرام ایرانسلم دارم که باهاش توی خیلی از گروهها و کانال ها عضوم. از جمله طنز... گاهی که میخوام مطلبی رو فورواد کنم توی گروه هفت دختر شرقی، مجبورم از اکانت ایرانسل کپی کنم توی اکانت اصلی. واسه همین امروز گفتم چه کاریه خب، بذار اون اکانتم توی گروه اد کنم. فلذا گزینه ی اد ممبر رو زدم و اومدم توی لیست کانتکها تا خودمو پیدا کنم. فکر میکنید چه ؟ در کمال گیج بازی حواسم نبود توی لیست مخاطبین دنبال چی میگردم و متوجه شدم خواستگار سمجی از ادوار گذشته ع پروفایلشو عوض کرده! فضولیم گل کرد ع رو باز کنم و زدم روی اکانت یارو و درست در لحظه ای که داشت توی گروه هفت دختر شرقی اد میشد فهمیدم چه گندی دارم میزنم!! -_- خدا رو شکر به خیر گذشت و من به شکرانه این اتفاق دیگه بعدش برنگشتم اون ع ه رو ببینم :d



تازه میگه باید 6 تا سوراخش می - _ -

درخواست حذف اطلاعات

این انصافا قشنگ ترین توهینی بود که تا حالا بهم شده بود :))))) به شدت ذوق زده ام و از دیروز که گرفتمش 237 بار نگاش و هر 237 بار از اینکه همچین یادگاری ای گرفته، خندیدم :) و لنگی که تا همیشه بهش بد ار موندم ;) + این



مضی ا مان و قلبی یقول انک آتی...

درخواست حذف اطلاعات

دارم واسه فردا اسلایدامو آماده می کنم، هندزفری توی گوشمه و از درایو g داره آهنگ پخش میشه. رسید به این. نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم که این آهنگ رو هم یه زمانی یه نفر به عنوان آهنگ عاشقانه برام فرستاده بود d; شاسی بلند داشت میشد گفت خوشتیپه. نهایتا اونقدر دری وری عشقولانه فرستاد تا بلاکش . دارم فکر می کنم من اینا رو پشت سر گذاشتم پس شرایط الانم نباید ذهنمو بهم بریزه. هرچند توی یه ماه اخیر انقدری برام اتفاقات عجیب غریب افتاده که روحم 4-5 سانتی جا باز کرد. از پسرکی که توی ده دقیقه اول آشناییش ازم در مورد مرجع تقلید پرسید و تمام طول مکالمه حتی یه بارم نگام نکرد. به خطر می افتاد؟ یا چی... از اون یکی که پیام داده از شما خوشم اومده و باید ببینمت. ع ای پروفایلش چیه؟ توی یکی سگ بغل کرده. توی یکی دیگه از ع اش جام مشروب دستشه و توی یکی دیگه وسط یه پارتی با بک گراند یه مشت دختر نیمه ع داره. چی بگم؟.. بازم هیچی. و حالام این نابغه ای که سعی میکنه تصویر منو تو ذهنش پردازش کنه و مثل یه الگوریتم بهم نگاه می کنه و معتقده من یه ژورنال با ضریب تاثیر بالام که باید بتونه توش مقاله چاپ کنه! هر سه تاشونم دانشجو ان، بیاید نخندیم. یهو دیدین تا سه چهار سال دیگه منم همینجوری شدم :))))))))) بچه ها! برام دعا کنید. دیگه این تیپ اتفاقا حتی برای منی که پر از هیجان و ماجراجویی بودم، منعطف بودم و با هر موجودی سازگاری داشتم غیر قابل تحمل شده! احتیاج دارم به آرامش... به تنهایی. گاهی آدم در اوج تنهایی آرزوی تنهایی می کنه. اینم یه مدل پارادو ه :) + توی این فاز نیمه غم انگیز که هستم، می خندم، میرم، میام، خوشحال به نظر می رسم ولی موهامو اینجوری میبندم. عین ع بالا. چرا؟ خودمم هنو کشفش ن . ناخودآگاهه :) + عنوان از سعدی جانمان است. "زمان گذشت ولی قلبم می گوید که تو می آیی... ." راست میگه دیگه نه؟ همین مونده سعدی هم تو زرد از آب در بیاد ;)



کی بودی تو :)

درخواست حذف اطلاعات

بخش عظیمی از آرامشی که من توی خونه می گیرم مدیون وجود آنالیزوره. توی تهران همه چی و همه روی دور تنده! حتی زمان. ولی تو خونه برع ه. امروز ناهارو رو به روی حیاط خوردیم. آنالیزور از کلاس اومده بود، طبق معمول زودتر تموم کرد که مجبور نشه ظرفا رو ببره. و بعد همون کنار سفره افقی شد و پاشو انداخت روی پاش و خو د. حالا پاهاشو کجا گذاشته بود؟ رو کتف من :| بهش گفتم دارم غذا می خورم. نظرت چیه پاتو تو حلقم نکنی؟!! :| گفت اولا از سرکار اومدم شستم. دوما میخوام کمرم دقیقا با زمین مماس بشه باید ارتفاع پاهام از سطح زمین بالاتر باشه، کی بهتر از تو؟ :) قیافه جفتمون اون لحظه : آنالیزور بعد از ظهر ساعت 4:30 یه جایی بیرون شهر کلاس تست داشت که خیلی بد مسیره و باید آژانس بگیره. گفت من می خوابم یه ربع به چهار بیدارم کنید پاشم بخونم و برم. از ساعت یه ربع به چهار تا چهار من و مامانم ثانیه ای یه بار صداش می کردیم و فقط با "هوم" مواجه می شدیم. ساعت چهار سرشو از زیر پتو آورد بیرون گفت یه چایی برام بریزید تا میخونم خنک بشه و خو د :) باز صداش کردیم تا آ پاشد و خوند و با یه لنگه جوراب به دست، ریل از این اتاق به اون اتاق می چرخید. حالا مامانم حرص میخورد که پول نقد داری؟ عینکتو جا نذاری! اوه خدا دیر شد. بدو زنگ زدم آژانس.. الان میرسه ها. بدو جلو در..." حالا شکر خدا کتاب و اینا نمیخواد. خالی میره درس میده :) خلاصه با زور و بدبختی 4:30 تازه از خونه انداختیمش بیرون :)) مامانم هووووووف گویان گفت بلا ه رفت. ولی بازم دیر میرسه! که یهو دیدیم درو باز کرد. بهش گفت چی شد باز؟ چیزی جا گذاشتی؟ گفت نه! میگما این آژانسیه هنو نیومده. به نظرتون من بیام تو یه چایی دیگه بخورم؟ من و مامانم همزمان جیییییغ زدیم که نه بروووو! دیرررررر شد. بعد گفت خب باشه چرا عصبانی میشید آب می خورم. اومد یه لیوان آب خورد و رفت :)



در ادامه پست قبل :/

درخواست حذف اطلاعات

روضه خونی داریم. مامانم داره حلوا میپزه (به صورت آنلاین) و الان اومد گفت یکی بیاد کمک دستم کنده شد خب! من رفتم یه کم هم زدم و خسته شدم. بعد آنالیزور گفت برید کنار بابا؛ بذارین خودم هم بزنم. ملاقه رو دادیم دستش اومد بالا سر قابلمه گفت: این اوکیه که! توهم دارین؟! به نظر من هم زدن نمیخواد. ملاقه رو گذاشت تو قابلمه و رفت :)

به قدری از صبح من و آنالیزور به مامانم غر زدیم که این کارها چیه؟! که الان حس میکنه تنهاترین زن روی زمینه! پوستش خیلی کلفته که با داشتن ما دو تا بازم این مراسم رو برگزار میکنه و نهایتا مشت بر کوبان از خدا میخواد که ما سر و سامون بگیریم و عین کنه انقدر نچسبیم بهش :))))

تصور اینکه از اذان مغرب تا پاسی از شب باید چای بریزم، حلوا تعارف کنم، کاسه آش اینور اونور کنم و از دیدن ملت و بچه هایی که از سر و کولم بالا میرن ابراز خوشحالی و ذوق زدگی کنم و به همه توضیح بدم چهار سال دیگه هنوز درس دارم و در یافتن یه شوهر خوب ناتوان و بی عرضه ام به اندازه یه آزمون جامع ی ازم انرژی میگیره! بعدا نوشت: آنالیزور رفت کلاس؛ به عبارت دقیقتر فرار کرد :) من و بابام همچنان غر میزنیم و مامانم مترنم به ذکر مکن ای خورشید غروب! و وای خاک به سرم همه کارام موند داره از اینور به اونور میدوعه و تا من برم حرف بزنم که چرا انقدر خودتو اذیت میکنی میگه ثواب داره!! معمولا وقتی خونه ما مهمونیه بچه ها توی حیاط بازی میکنن. الان بابام داشت میگفت بچه ها زیادن؛ مواظب باشید ی با قابلمه آش نسوزه. بعد من به مامانم گفتم نظرت چیه جای روضه، براشون کلاس تنظیم خانواده میذاشتیم، حس میکنم ثوابش بیشتر بود! بهم چشم غره رفت. هیچی دیگه الان دارم شعرای عمو گو تمرین میکنم تا بیشتر از یه قابلمه آش برای موجودات زیر هشت سال جذ ت داشته باشم :|



خشم طبیعت

درخواست حذف اطلاعات

گویا توی شمال بارون زده به سیم آ ... بچه های شمالی آر یو اوکی؟



آیم نات داکتر!

درخواست حذف اطلاعات

خوب رشته من از اون رشته هاییه که زیاد نمی شناسنش! و وقتی اسمشو میگم خیلیا می پرسن یعنی میشی یا ؟ و با وجود اینکه بگم . بازم تو کتشون نمیره که پزشک نمیشم!



یعنی خانوادگی رد دادیم :|

درخواست حذف اطلاعات

همین الان مامان یکی از شاگردای آنالیزور (عرفان) زنگ زده بود واسه پسرش که ریاضی افتاده تا براش کلاس خصوصی بگیره. حالا اینکه ساعت 11 شبه رو کار نداریم. مادره گفت که پسره هیچی بلد نیست و لای کتاب رو باز نمی کنه؛ و آنالیزورم گفت که تمام سال تحصیلی سر کلاس خواب بوده و وقتی صداش می ناراحت میشده که چرا بیدارش ! در همین اثنا دیدم که لحن آنالیزور بچگونه طور شد. و داره میگه خوبی کوچولو؟ اسمت چیه؟! و چند دقیقه اینجوری حرف زد. قطع که کرد من اینجوری:| نگاش ! گفتم وات دِ فاز؟ با پسره 17 ساله اینجوری حرف می زنی؟ گفت: اینجاست که باید به قول تو گفت شِت! شِت! شِت! گفتم می بینم تو هم بی ادب شدی! کی بود؟! میگه مادره وسط حرف زدن جدی در مورد پسرش که قراره از مدرسه ا اج بشه میگه: دختر کوچیکم الینا گریه می کنه که میخوام با معلم ریاضی عرفان حرف بزنم! یه ذره با بچه م حرف بزنید. هیچی دیگه داشتم با اون حرف میزدم :| والا ما تو دبیرستان مثل سگ از دبیر ریاضیمون می ترسیدیم. اینا حوصله بچه شون سر میره زنگ میزنن خونه یارو. نمیدونم من خلم؟ اینا یه چیزیشون میشه؟ یا چی؟ گفتم: تو خلی :) گفت: آره راست میگی! تو خوبی که با صدای حسنی و کره الاغ کدخدا؛ آب بابا درس میدی! d: حرفی نداشتم :)



اللهم هِلپ می

درخواست حذف اطلاعات

اون ایمیل م یادتونه که گفته بود خانم مقاله ارشدتون رو نوشتید؟! خوب اون موقع من توی بهبوهه ی امتحانام بودم و پیچوندم :| یه جوری جواب دادم که یعنی فعلا رفتم گل بچینم! برای بار دوم ایمیل زدن که مریم عزیز (!) مقاله ارشدتو نوشتی؟ کلا جمله بندی ش عوض شده و ترجیح داده باهام دوست باشه! خوب من بازم در بهبوهه ی تعطیلاتم و جواب ندادم :| و البته جو هم ندارم که بدم. مثلا بنویسم رفتم گلاب بیارم؟ یا چی؟ بعد شاید دوست داشته باشید بهم بگید که خوب چشمت درآد، جون بنویس این مقاله رو. حتما باید دفعه سوم ایمیل بزنه لامصب چه غلطی می کنی؟ این ادبیاتو دوست داری؟!! خوب منم باید بهتون بگم که یه مرض ناشناخته ای دارم که نباید بهم بگن فلان کارو . چون استرس می گیرم و وقتی استرس می گیرم عین س قطبی می خوابم. نخندید :| سرتون میادا! برع اگه بهم نگن خیلی موفق طور عمل می کنم! واقعا نمی فهمم چرا این ِ عین ن و منکر نشسته رو شونه های من تا آلارم بده: هی! تو! مقاله ننوشتیا! :| ببخشید اشتباه شد. ن و منکر اونان که میان تو قبر؟! پس اونا که روی شونه هامونن اسمشون چیه؟ نکنه اسم نداشته باشن؟! سخنی با : قشنگم! تو که هیئت علمی ای! پولداری، تو که دو تا بچه داری، خوب تعطیلاته! پاشو توی این گرما از اون تهران نکبت دو روز بزن بیرون! هی باید بشینی تو اتاقت فکر کنی دیگه چه جوری می تونم حال این مریم بدبخت رو بگیرم؟! مناجات نامه: خدایا من اصن نه دیگه خارج میخوام، نه یه کلبه وسط جنگل، نه بغل یواشکی از پشت، نه شاسی بلند، نه کارخونه چیپس و پفک و نه حتی مخاطب گم شده. همش مال خودت، فقط کمک کن من بشینم سر این مقالهه :| انصافا خیلی لارج بذل و بخشش ا. لارج خ کن. بوس بهت! ع نوشت: چرخه زندگی من به روایت آنالیزور! میگه حتی بیدار شدنتم دقیقا همین شکلیه! :) پی نوشت: سرچ . ذهنتونو درگیر نکنید؛ اسم دارن :) فرشته سمت راستیه رقیب و سمت چپی عتیده! رقیب جان یه دست ت بده؛ ها و عموها ببینن!



بماند که قراره امشب بره برای "ح" ده تا نقطه ب ه!!!

درخواست حذف اطلاعات

اونا چهار تا برادر بودند. آقای چ داداش بزرگتر و پولدارتر بود. از همه شونم بیشتر نقطه داشت. چند سال بعد مامانشون دو قلو به دنیا آورد. ج و خ! که هر کدوم فقط یه نقطه داشتن. خ خان، چون اول "خدا" بود، نقطه اش بالا بود، رو به آسمون!! البته خدا همه جا هستا. اما معمولا وقتی باهاش کار ضروری داریم بالا رو نگاه می کنیم! و اما آ ین بچه این خونواده "ح" کوچولو بود؛ ح خیلی دیر به دنیا بود و واسه همین هیچی نقطه بهش نرسید و این شکلی خالی موند :) اعتراف می کنم دهنم در معنای واقعی کلمه سرویس شده و نات انُلی دیگه نمی خوام معلم مدرسه ابت پسرونه باشم؛ بات السو حتی نمیخوام درصدی شغلم با این رده سنی ارتباط داشته باشه :))) خیلی شیطوون و بازیگوش! خیلیییییی :/ حالا میخوام بعد این همه روضه خوندن، فردا دوباره این چهارتا حرفو با هم اشتباه بگیره فقط :|



مشق شب: چوپان دروغگو

درخواست حذف اطلاعات

امروز داشتیم با مامانم سر این صحبت می کردیم که مامان محمدحسین در بدترین زمان ممکن بچه دار شده. و به کلاس اول محمد که پایه یادگیری الفباست ضربه خورده. و تصمیم داشتم امروز به دختر ام بگم که واسه کلاس دوم، دیگه محمد رو ول نکنه. چون بازیگوشه و لازمه یکی باهاش کار کنه. از اول مهر حواسش به مشقای این بچه باشه و یه جورایی اتمام حجت کنم که جدی بگیره! بعد از ظهر امروز که محمد اومد گفتم مشقاتو ببینم؟ (یه صفحه مشق برا خونه بهش داده بودم.) گفت یادم بُرده بنویسم!!! گفتم چرا؟ گفت چون مامانم رفته بود وا ن مهیارو بزنه. منم پیش مامانی فرزانه بودم. گفتم خب عب نداره. امشب بهت مشق نمیدم ولی قول بده قبلیا رو بنویسی. گفت تازه میدونی یه نی نی تو دل مامانمه؟ من: چی؟؟؟؟؟!!!
امروز وقتی مهیارو برده بود وا ن بزنه، خودشم رفته . بهش گفته نی نی توی دلشه. ولی معلوم نیست دختره یا پسر!
من: ماااااااااااااااااااااااااماااااااااااااااااااااااااااان بیا ببین این چی میگه! :|
مامانم اومد و محمد دوباره همین حرفا رو زد. من و مامانم از شدت تعجب داشتیم شاخ در میاوردیم. چون دخترخالم سر دنیا اومدن مهیار هم کلی گریه کرده بود که دیگه بچه نمیخواستم :|
بعد مامانم گفت دروغ میگه! این بچه یه روده راست تو شکمش نیست. مگه دیروز نمیگفت تو مدرسه مون زندان داریم؟! اینم حتما دروغ میگه. گفتم انصافا اگه اینم دروغ باشه خیلی خلاقیت داره :|
جالبه داشتیم این حرفا رو جلو خودش میزدیم و ت نگاهمون میکرد :)
بعد من کتابو گرفتم دستم و گفتم انشاالله که دروغ میگی! ولی اگه مامانت برا کلاس دومت یه نی نی زایید :| از من می شنوی ترک تحصیل کن d:
موقع برگشتن هم باباش اومد دنبالش و طبیعتا خج کشیدم بپرسم راست میگه یا نه. ولی از اون موقع هر ده دقیقه یه بار من و مامانم یه نگاهی بهم می کنیم و سریع یکیمون میگه نه! حتما دروغ گفته! :|



لک لک های بیش فعال

درخواست حذف اطلاعات

با محمد حسین داشتیم کلمات مترادف رو کار می کردیم. بهش گفتم هم معنی "دوست" چی میشه؟ نمیدونست. گفتم به نظرت آدما به دوستشون دیگه چی میتونن بگن؟! گفت: چاکریم داداش!! :)))))) + ناباورانه عرض کنم که قضیه نی نی صحت داشت!! و من کم کم دارم ایمان میارم به اینکه شاید واقعا آدم فضایی ها همسایه محمدحسین اینا رو ین :/ + پارسال این موقع ها با پایان نامه رو اعصاب و روانتون بودم :| الانم با محمد حسین فَمیلی! از اینکه مجبورید با من زندگی کنید عمیقا پوزش می طلبم و خوب اگر دقت کنید چاره ای ندارید و با همین مختصات آش کشک ام که به پاتون نوشته شدم :))



مذاکره چه بدی داشت که یک بار نکردید :|

درخواست حذف اطلاعات

انور خوجه، حاکم کمونیست آلبانی، مبتلا به بیماری بیگانه هراسی بود. در طول دوران چهل ساله حکومتش بر کشور فقیر آلبانی مدام مردم را از حمله های متجاور امپریالیست می ترساند. کار جنون خوجه به آنجا کشید که دستور داد هر خانواده ای برای خودش یک سنگر بتنی چهار نفره بسازد. آلبانی عملا دور خودش دیوار کشیده بود و هیچ ارتباطی با دنیای خارج نداشت. خوجه عاقبت مرد، بدون آنکه هیچ سرباز خارجی پای در خاک کشورش گذاشته باشد. اصولا نیازی هم به حمله خارجی ها نبود. دشمن اصلی خود خوجه بود که چنان بلایی بر سر مردمانش آورد که هیچ دشمن خارجی قادر به انجام آن نبود. محمدرضا امانی



مدتیه دنبال خونواده اصلیم می گردم :|

درخواست حذف اطلاعات

چندی پیش با مامانم از جلو میوه فروشی محله مون رد میشدیم. مغازه دار هم یکی از قدیمیای محله اس! هم بابای دوست دوران ابت م و هم خواستگار سابق مامانم :| منو دید گفت به به خانم ! چه عجب دیدیم شما رو. (بنده تایمی که در منزل هستم کلا در منزل هستم؛ در این حد که باید سند بیارید بیام بیرون :)) میچسبم تو خونه و کلا ومی به وج از منزل حس نمی کنم) گفتم ممنون. ولی من نیستم. چهار پنج سال دیگه درس دارم. بعد مامانم برگشت گفت حالا بعد چهار پنج سالم که به درد بخور نمیشه که :| من در این لحظه لبخند ملیحی زدم و ده های خودمو جمع بیارم خونه چسب بزنم :))))) خب از نظر مامان من سه گروه فقط به درد بخور هستند: جراحان قلب، متخصصان پوست و م! و بقیه مدارک تحصیلی توله سگن! :| در همین راستا بنده پارسال یه دیتی داشتم با یه آقای ی که فارغ حصیل مکانیک از صنعتی شریف بود و خوب به لحاظ درس خوندن و کنکور و هر چی حساب کنی این بیچاره 90 درصد پزشکای جامعه رو میذاشت تو جیبش! و به واقع زمانی که این کنکور داده بود جمعیت ریاضی دو برابر تجربی بود و پزشکی قبول شدن براش آب خوردن بود. حالا البته لازمه ذکر کنم آه در بساط نداشت که توی جامعه ی این امر بدیهیه! :))) جهت رفع کنجکاوی ذهنتون عرض کنم که الان میخواید بدونید یارو چی شد؟ باید بگم که همون دیت اول، دیت آ مونم بود؛ دیدار به قیامت :/ چون ایشون یا میخواستن اصفهان بزی ان یا برن خارج از کشور. و من چون پارسال علاوه بر قاره پرستی (کاشان)؛ درصد مغز وجودم هم از امسال بیشتر بود، فاز "ناسیونالیسم" و " مچکریم داشتم :|" و لگد زدم به بختم! همینا رو می خواستید بدونید که کنجکاوی کردید؟! خوبتون شد فهمیدید چقدر بدبختم؟ اصلا الان وبلاگ رو میکنم میریزم دور :| نفس بکش مریم و آروم باش! بله بذارید باهاتون صادق باشم، اینکه من نتونستم دوستش داشته باشمم توی نه گفتنم بی تاثیر نبود. چون در احمقانه ترین ح ممکن به عشق در نگاه اول اعتقاد دارم. نه حالا عشق ها... ولی خوب به دلم بشینه دیگه. اما در این دیت ما به آکادمیک ترین ح ممکن رفتیم توی یه کافه نشستیم. قهوه سفارش دادیم. اون یه دور تز اشو توضیح داد. من متناسب با موقعیت، اصواتی نظیر وَو! اوووف و... از خودم ساطع و برگشتیم. کامنتی ببینم که عشق در نگاه اول رو زیر سوال برده پ بهتون :| فلذا مخاطبان خوبی باشید و اجازه بدید باهاتون کاظم هم باشم. و اما اصلا چرا مسائل شخصیمو بازگوییدم. طبیعتا اینا به شما ربطی نداشت. (چه بی تربیوتم هستم!) ولی بنده وقتی در مورد تحصیلات این شخص با مادر گرامیم صحبت . فرمودند: همین؟ و من فرمودم خیر. بقیه ش تو بار ِ بعدیه! صبح میرسه :| والا انگار کیلوییه. میری دم د میگی چهار کیلو ی عمران می خوام. سه کیلو و نیم کامپیوتر :|



بر باد رفته

درخواست حذف اطلاعات

صبح یکشنبه خود را با از دست دادن ده سانت از موهای نازنینم آغاز نمودم. علت کشتنشون این بود که موخوره گرفته بودن و مهره سوخته به حساب می اومدن؛ فلذا حذف شدن. همینقدر خشن! روی سخنم با بقیه موهامه :/ هی مای هیرز! فقط میخوام بازم موخوره بگیرید، در این صورت سرنوشتی کاملا مشابه در انتظارتونه و هم فیها خالدون! حتی اگه با موزر کچل کنم موی موخوره دار نگه نمیدارم. حالا دیگه خودتون میدونید.



بال تنها غم غربت به پرستوها داد

درخواست حذف اطلاعات

اسم در به دری ها را سفر گذاشته اند
با چمدانی سنگین از آرزوها
در آوارگی ها پیر می شویم!
از غربتی
به غربت دیگر رفتن سفر نیست
حرکت ناگزیر باد است
از شهری به شهر دیگر... رسول یونان



چرایی خلقت!

درخواست حذف اطلاعات

لطفا به ساعت پست توجه فرمایید. در این لحظه من جلوی کولر خو دم. و عملا خوابم! آنالیزور بالای سرم آناتومی چشم بخش عضلات حرکت دهنده رو مطالعه میکنه!! چرا؟ سوال منم هست :/ بعد کتابه رو گذاشته رو بالشت من :/ دقت کنید توی چهارصد و پنجاه متر خونه روی بالشت من کتاب میخونه. تا چشامو بستم صدام کرده. میگم چته :| میگه کار عضله ی مایل فوقانی چشم رو نمیفهمم!! لوچ شدم انقدر سعی مکانیسم عمل این عضله ها رو یاد بگیرم! گریه ام گرفته از دستش. پاشدم دادم طبیعتا. با ماس گفتم لامپو خاموش کن بکپیم. عینکشو جا به جا کرده و خیلی ریل میگه تو میدونی چیپس های پیاز و جعفری رو کجا میذاره مامان؟!



خود را چگونه گذر د

درخواست حذف اطلاعات

50 صفحه ای از کتاب درباره معنی زندگی ویل دورانت رو خوندم. با اینکه معمولا سلیقه مطالعه آزادم، ادبیاته و زیاد با مسائل روانشناسی طور حال نمی کنم اما چون هدیه است دلم میخواد بخونمش. و مهمتر از اون نویسنده ش خوبه. image result for ‫درباره معنی زندگی‬‎ بعد از اون خیلی اتفاقی توی یکی از فولدرهام 2017 dirty dancing رو پیدا . احتمالا جز اییه که با نسترن چنج کردیم! :) باز ببینم توی چه سبکیه و وقتی بستم دو ساعت و ده دقیقه گذشته بود! قشنگ بود. آهنگهای هیجان انگیزی داشت و در مجموع دوست داشتمش :) برای عصر یه خلوت پیشنهاد می کنم.



واندرفول!

درخواست حذف اطلاعات

the prestige رو دیدم و اعتراف میکنم سه هیچ از زندگی عقبم که چرا تا امروز لذت دیدن همچین هایی رو از خودم دریغ .



save the last dance

درخواست حذف اطلاعات

من از تو یادگار ندارم،
غیر از همین جنون ِ تماشا

غیر از مسیرهای نرفته
غیر از قرارهای مبادا...
احسان افشاری بچه ها! امشب شهاب باران برساوشی رو از دست ندید. یکی از آرزوهام اینه امشب یکی بیاد و بزنیم به دل کویر... یعنی یکی نیست برای رضای خدا هم که شده این آرزو رو برآورده کنه؟! (مظلوم نمایی هستم از کاشان) این آهنگ رو صد بار گوش دادم. و بازم گوش میدم و تا انقراض عالم همینه که هست اصن :)))



back to school

درخواست حذف اطلاعات

یادتونه یه بار گفتم دوست دارم معلم ابت پسرونه بشم؟ خوب آرزوم برآورده شد! و قراره یه شاگرد داشته باشم و جالبه خودشم منو انتخاب کرده :)) و این یعنی معلم سرخونه شدم!! به این ترتیب که یه دختر دارم که یه پسر هفت هشت ساله داره - محمدحسین- و یه دونه نی نی. محمد حسین امسال میره دوم دبستان. دختر ام امروز زنگ زده بود که از وقتی تعطیل شده فقط دنبال بازی بوده و کلی دلم شور میزنه که همه درساش یادش رفته باشه. من و باباش هر کاری میکنیم که لااقل یه کتاب داستانی چیزی بخونه گوش نمیده. کتابم براش می یم گم و گورش می کنه. میگه دیگه نمیخوام برم کلاس دوم!! بسه تا همین جا. [خوب البته دیدگاهشو دوست دارم. اینکه با یه سال درس خوندن به این نتیجه رسیده، خیلی جلوتر از منه که با 20 سال درس خوندن هنو نفهمیدم این ره که میروم به تر تان است :)))!] دختر ام می گفت بعد کلی کلنجار رفتن که نذاشته باهاش کار کنیم؛ گفته اگه مریم باشه، درس میخونم!! کلی دعا که تو کاشان باشی. گفتم هستم و بیارش ببینم حرف حسابش چیه :) image result for school teacher کلی هیجان دارم! :)) برای شروع باید بتر یم. به سبک معلم خارجی طورای باحال. نقاشی کنیم، آواز بخونیم، کتاب داستان با صدای شخصیتای داستان بخونیم و خلاصه خوش بگذرونیم. امیدوارم بتونم به ایده آلم نزدیک بشم :)



back to school 2

درخواست حذف اطلاعات

خوب نتیجه اولین کلاس اینطور بود که به جای اینکه من به اون روخوانی و ریاضی یاد بدم، اون به من تبلت یاد می داد d: یه کوله آورده بود هم قد خودش و تقریبا پنجاه کیلو :| کلی از وسایل اتاقش داخلش بود و با اشتیاق همه رو به من نشون داد. و من برای اینکه توجه شو جلب کنم کلا امروز به ساز اون یدم. و هر بیست باری که مدادتراششو نشون داد عین تیتاپ خورده ذوق مرگ شدم d: و اینجوری بود که آ کلاس گفت میشه هر روز کلاس داشته باشیم. گفتم باشه. گفت ولی فردا تو بیا خونه مون. اونجا وسایلم بیشتره. گفتم نه! اونجوری داداشت گریه میکنه نمیتونیم درس بخونیم. گفت تو بیا. من قول میدم مهیارو م تو قفس! من :| مدل درسی مون اینجوری بود که یکی از درسای سخت کتاب فارسی رو انتخاب کردیم و قرار شد که کتاب داستانشو درست کنیم. جلد واسش طراحی کردیم و اسمشو گذاشتیم زندگی ژاله! تقسیم کارمونم اینجوری بود که قرار شد اون متن کتاب رو برام بخونه (که روخوانی کنه) بعد من بر اساس متن نقاشی می کشیدم و زیر شکل ها اون متن کتاب رو مینوشت (که تمرین دیکته باشه) خوب صفحه اول رو خوب پیش رفتیم و از صفحه دوم به بعد خسته شد :))) برای جلب توجه مجدشش هر دلقک بازی ای بلد بودم درآوردم! از اینکه به سر و صورت من برچسب میچسبوندیم :| و دست و بالمون(!) کلا ماژیکی بود. بچه باهوشیه اما ب این بود که خیلی حفظی میرفت جلو! مثلا بهش می گفتم این جمله رو بخون: "مادر ژاله شام خوشمزه ای تهیه کرده بود." خوند: " مادر ژاله شام خوشمزه ای پخته بود." اینجوری o-o نگاش گفتم حالا پخت رو نشونم بده :| یه ذره نگاش کرد؛ گفت خوب اینجا نیست! ولی شامو می پزن!! حرفی نداشتم :/ خلاصه این جلسه محض آشنایی بد نبود و فردا باید جدی تر کار کنیم. ولی جالبترین بخش ماجرا مامانم بود. نشسته بود حرص میخورد. می گفت اسمتو بنویس. اینم هول کرده بود ح محمد یادش نمی اومد. مامانم در حالی که خش مینداخت تو صورتش به من میگفت این مس ه بازیا چیه درست کتابو بردار بهش دیکته بگو!!! یعنی چی که یادش نمیاد!! بعد هر جا محمدحسین از کتاب کلمه رو نگاه میکرد باز مامانم مثل مراقب کنکور میگفت از رو کتاب نگاه میکنه که :| ولی انصافا اینو میدادن دست مامان من؛ با تفکرات رضاخانی صبح دیپلمشو گرفته بود :)))